X
تبلیغات
دانشکده
اصول 1 - جلسه سیزدهم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 20:34

جلسه سیزدهم:

*همه ما در بحث الفاظ یک بحث صغروی داریم، یعنی صغری های اصاله الظهور.

صیغه امر ظهور در امر دارد.(صغری)    امر ظهور در وجوب دارد. یا کل ظاهرٍ الحجه(کبری، تمام کبری های قیاس استنباط از مسائل اصولی است.)

نتیجه: افعل الوجوب فی الحجه یا افعل حجت در وجوب است.

*اراده قوی متکلم در غالب امر گرفته می شود. اراده متکلم در ترک در حرام می افتد. اراده ضعیف تر از آن در کراهت می ریزد.

*پس تمام مباحث الفاظ و مباحث ملازمات عقلیه همه به ما کمک می کند تا به استنباط برسیم.

*شاید مولا با استفاده از الفاظ ما را رهنمون به حکم عقل بکند.

*تعداد امرهای مولوی از تعداد 10کمتر است. اما همه امرهای مولوی مثل صوم، حج و... را ذکر نکرده اند.

*هدف اصلی این است که شناسایی کنیم که مصادیق اصاله الظهور کدامند؟ مثلاً نهی در چه چیزی ظهور دارد؟

*سه راه برای تشخیص ظهورات الفاظ در معانی معرفی می شود:

1)وضع واضع

2) از راه اطلاق کلام و مقدمات حکمت

3) به حکم عقل

در دو بعد راجع به ظهورات بحث می کنیم:

1) در بعد الفاظ یعنی حروف متشکله آن که کارمان احاله دادن به کتب لغت است.

2) در بعد هیئت(ترکیب و شکل گیری) به دو قسم تقسیم می شود:

الف) هیئت مفردات(هنوز ترکیب چیزی را نداده اند، جمله هنوز مشخص نشده است.) مثل امر، نهی، مشتق.

ب) هیئت مرکبات: مثل جمله شرطیه، مفاهیم، جمله خبریه، جمله اسمیه یا فعلیه.

مشتق:

به دو قسم تقسیم می شود: مشتق اصولی و مشتق نحوی.

مشتق اصولی بر دو قسم است:

الف) مشتقی که جاری بر ذات است یعنی وصف عنوانی است برای ذات، حاکی از ذات است. علاوه بر اسناد، یک اتحاد هوهویتی بین مشتق و ذات هم وجود دارد. مثال: زیدٌ ضاربٌ.  دیشب زید کتک زده است. استعمال ضارب برای ضرب زید، در حینی که داشت می زد، این صد در صدحقیقت است.(متلبس به مبدأ بود.) اما الان که دیگر قتل نکرده و دیشب تمام شده است. آیا ضارب حقیقت است برای الان یا خیر؟ در اینجا راجع به آینده مجاز تلقی می شود.(مثلاً در آینده دکتر می شود.) مثلاً استعمال جارو برای جارویی که کنار دیوار است و حین استعمال نیست مجاز است یا حقیقت؟ حقیقت در خصوص ماانقضاء عن المبدأ هم امکان دارد و همیشه المتلبس عن المبدأ هم حقیقت است. مظفر عقیده دارد که هر دو حقیقت نیست چون عنوان از بین رفته است. (دفاع عقلایی از محتویات اعتقادی ذهن کلام نامیده می شود.)

مشتق اصولی می گوید: وصف عنوانی حاکی از ذات باشد و... (زید ضاربٌ اسم فاعل ، زید مضروب اسم مفعول که این اتحاد است یوم الجمعه منزلٌ زید... اسم مکان، اسم زمان و...)

در مورد جوامد، مثل زیدٌ رق یا زیدٌ زوج، مصادر این مشتق اصولی خارج است چون وقتی می گوئیم زیدٌ عدل، این اتحاد هوهویتی وجود ندارد. مبالغه است. در مورد جوامد اگر استفاده شود، اتحاد هوهویتی وجود ندارد.

شرایط مشتق اصولی:

1) باید جاری باشد وصف عنوانی بر آن و اتحاد هوهویتی داشته باشد.

2) وصف عنوانی وصفی باشد که با زوال آن و انقضای تلبس، ذات به آن خود ذات باقی بماند. وصف عنوانی وصفی باشد با زوالش و انقضای تلبس آن وصف، خود ذات باقی بماند. جوری نباشد که وصف عنوانی با رفتنش، خود ذات را هم از بین ببرد.

*چون ذات گاهی این وصف را دارد و گاهی ندارد، زیرا اگر ذات نابود شود جایی برای ادامه بحث نیست.

*مظفر می گوید: از تحت عنوان مشتق اصولی این دست از اوصاف خارج می شوند: آنهایی که با زوالشان ذات از بین می رود از تحت عنوان مشتق اصولی خارج است. حال این وصف ها دو دسته اند:

الف) صفاتی که داخل در ذات هستند مثل: نوع، جنس، فصل.

ب) صفاتی که از عوارض لازمه موضوع اند و انفکاکشان از ذات محال است. مثل زوجیت برای اربعه. حرارت برای آتش.

این دو دسته در مشتق اصولی راه پیدا نمی کنند. مثال: دلیل پیدا می کنیم کراهت جلوس(قضای حاجت) زیر شجره مثمره. یک وصف آن، مثمریت است که این از اوصافی است که ذات با رفتنش باقی می ماند(وصف خارجیه) وصف دیگر آن شجریت آن است. که از اوصاف داخلیه است.

حال فصل زمستان است، وصف مثمریت رفته است آیا صدق عنوان مثمریت برای درخت به نحو حقیقت است یا مجاز؟ اگر مثمریت بالقوه باشد کراهت باقی است، اگر صدق مثمره به شجره حقیقت باشد، جلوس مکروه است. اگر به نحو مجاز باشد، مکروه نیست. یک وصف شجریت است که ما نمی توانیم به آن کاری داشته باشیم و به درد مشتق نمی خورد. چون در صورتی که وصف شجریت مساوی با رفتن ذات یا تبدیل ذات باشد، به درد بحث ما نمی خورد و بحث ما در جایی است که ذات باقی بماند. اوصاف خارجیه مفارقیه نه آن اوصاف داخلیه که قابل مفارقه نیستند با هر سه قسمش داخل در محل نزاع است.

*مشتقاتی که بر ذات حمل می شوند و وصف عنوانی برای ذات واقع می شوند و به آن ذات عنوان جدید می دهند، سه دسته اند:

1) صفاتی که داخل در ذاتند. مثل: ناطق برای انسان و حیوان برای انسان و انسان برای انسان.(سوال: چرا وصف به ذاتیات را حمل اولی می گویند؟ حمل اولی ذاتی یا به تمام ذاتیات یا به جزء ذاتیات مثل الانسان الانسان.)

2) صفاتی که خارج از ذات هستند ولی انفکاک از ذات محال است مثل: زوجیت برای اربعه،

3) صفاتی که خارج از ذات است ولی از اعراض مفارقه است و انفکاک آن ممکن است مثل: کتابت برای انسان، علم برای انسان. بحث ما در همین مورد است.

صفات خارجیه مفارقه بر سه قسم است:

1) اموری که در خارج حقیقتاً موجود می شوند و مابه ازاء خارجی دارند. مثل: قیام، قعود(نشسته)، سیاهی، سرخی و...

2) آن امور انتضائیه ای که در خارج نیستند و مابه ازاء خارجی هم ندارند اما منشأ انتزاع دارند مثل: فوقیت و تحتیت.

3) اموری که نه مابه ازاء و نه منشأ انتزاع دارند، بلکه تا وقتی معتبر آنها را اعتبار کند، هستند و وقتی معتبر اعتبارش را بردارد، نیستند. مثل ملکیت، حریت، زوجیت، رقیت.

*این سه مورد بالا صفات خارجیه مفارقیه هستند که ذات به جای خود باقی می ماند. این بحث در باب مشتق مطرح می شود.)

*پس در نتیجه، همه استعمال مشتق را برای آینده مجاز می دانند، حال را همه حقیقت می دانند اما محل اختلاف در گذشته است که آیا حقیقت است به نحو اعم(ماضی و حال) یا وضع شده فقط برای حال حقیقت باشد و برای ماضی مجاز باشد. پس زید در حال نوشتن به اتفاق همه قبول دارند که حقیقت است اما زید الان که خوابیده است یک عده می گویند حقیقت است و یک عده می گویند مجاز است اما برای آینده همه می گویند که مجاز است.

*متلبس به مبدأ= متلبس یعنی موصوف بودن متّصف، مبدأ یعنی وصف و خصوصیتی که در ذات است.

*اشاعره و متقدمین امامیه در حال و ماضی قائل به حقیقت هستند. معتزله و متأخرین امامیه فقط در حال حقیقت می دانند و در ماضی مجاز می دانند(نظر مظفر).

ثمره نزاع: وضو و غسل با آبی که مسخّن به شمس(گرم شدن با خورشید) است مکروه است. حال آبی که قبلاً گرم بوده و الان باقی است و سرد شده است، پس زوال وصف عنوانی با بقای ذات شده است. طبق قول اشاعره کراهت باقی است. می گویند مشتق حقیقت در اعم است. استعمال حقیقی است در خصوص ماتلبس و استعمال. گروه معتزله و مظفر به زوال کراهت صدق می کنند و می گویند: وصف عنوانی صدق نمی کند، پس کراهت هم می رود زیرا کراهت بند به تسخین بود. حال تخریج مناط می گوئیم که متعلق کراهت را بدانیم؟

اگر حرمت در حین تابیدن باشد، حتماً اشاره ای به تابش می کند. کراهت یا به آب یا به تابش مستقیم تعلق گرفته است.


برچسب‌ها: صیغه امر, راه های تشخیص ظهورات, مشتق, انواع مشتق, مشتق اصولی, شرایط مشتق اصولی, صفات خارجیه مفارقیه
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1 - جلسه دوازدهم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 20:29

جلسه دوازدهم:

ماهیات یعنی چیستی ها، بر دو قسم اند: ماهیات حقیقیه مثل انسان، درخت، خورشید که جنس و فصلشان معین است و موقع وضع واضع مفهوم کلی را درنظر گرفته و برایش لفظ را وضع کرده، وضع عام و موضوع له هم عام است.

ماهیات جعلیه: یعنی اعتباریه، معتبری آنها را اعتبار کرده که در ماهیات جعلیه می گوییم که به جعل شارع است. وضع عام و موضوع له هم عام است، ولی شارع جاعل اوست مثل صلاه، صوم، حج، نکاح، طلاق. گاهی هم می تواند مجعول به جعل عقلای عالم باشد. پس اینگونه می گوئیم آن ماهیات جعلیه اعتباریه می تواند به جعل شارع باشد یا به جعل عقلای عالم یا در واقع می تواند قوانینی باشد که در عالم اجراء می شود مثل: قوانین راهنمایی و رانندگی. پس ماهیات می توانند جعلیه باشند به اعتبار عقلاء. جز این دو منبع معتبر منبعی را برای جعل درنظر نمی گیریم.

ماهیات مجعول به جعل شارع یا عقلای عالم یا بسیطه است و یا مرکبه.

ماهیات بسیطه مثل ملکیت، زوجیت، سببیت. اگر عقدی بین زن و مرد بالغ و عاقل بدون مانعی اتفاق بیافتد، حاصلش زوجیت است و متشکل از چند بخش نیست.

ماهیات جعلیه می تواند مرکبه باشد مثل حج، صلاه، چون دارای اجزاء هستند. جعلیه مرکبه معتبر شارع است.

ماهیات مرکبه دو نوع است: یکی که در آن اجزاء از یک مقوله هستند یا به قولی اجزاء همسان دارند. مثل عدد ده که از ده عدد یک تشکیل شده است. دیگری اینکه اجزاء غیرهمسان دارند مثل صلاه، که دارای اجزاء موالات، ترتیل، قرائت و... است و هر کدام با دیگری متفاوت است.

*شارع(معتبر) بین اجزاء همسنخ رابطه برقرار کرده است.

نظر مشهور: در ماهیات جعلیه وضع عام و موضوع له عام است و نظر غیرمشهور وضع عام و موضوع له خاص است.

*امروز برای ورود به بحث صحیح و اعم یک ماهیت جعلیه مرکبیه مثل صلاه درنظر می گیریم. یکی از گسترده ترین مباحث فقهی بحث صلاه است.

*ماهیات جعلیه مرکبیه افراد متفاوتی دارند چه صحیحش(افراد صحیح متفاوت مثل نماز آیات و نماز وحشت و...که از افراد نماز هستند.) چه فاسدش(تام اجزاء و الشرایط نیست.)

*اعمی ها می گویند و معتقداند: لفظ صلاه را واضع وضع کرده برای صحیح و فاسد. صحیحی ها می گویند که لفظ صلاه را واضع وضع کرده برای نماز صحیح و تام اجزاء و الشرایط.  

*نماز فاسد هم افراد متفاوت دارد به ازای هر جزئی که برنمی داریم می تواند جزئی از نماز فاسد باشد مثل قبل از دخول وقت نماز خواندن، بدون تکبیر نماز خواندن، با لباس نجس نماز خواندن. این کلی نیز می تواند افراد مختلف داشته باشد.

*نماز بی طهارت: ماهیت مجعوله شرعیه دارای اجزاء غیرهمسان است و از افراد غلط محسوب می شود.

*آیا صدق عنوان بر آن صدق می کند؟

عده ای گفته اند نه برای صحیحی ها و نه برای اعمی ها قدر جامعی برای ذکر افراد وجود ندارد. باید از بین افراد فاسد و صحیح قدر جامعی تعیین شود و همه بر آن صدق عنوان کنند.

*اعمی ها می گویند هر جزئی که نباشد باز هم به آن صلاه می گوئیم. یعنی صلاه فاقد تمام اجزاء الا یک جزء، آن هم برای اینکه لفظ صلاه بر آن صدق کند و لحاظ شود.

*خیلی مهم: پس هر جزئی به وقت بودنش مقوم ماهیت صلاه است مثل: جامعه که هر عضوی مقوم جامعه است. حال اعضایی ضرورت دارند و اعضایی ضرورت ندارند. پس هر جزئی به اندازه خودش مقوم ماهیت صلاه است.

چون بخشی از صلاه به گردن آن جزء است، وقتی نباشد چه؟ نبودن جزئی از صلاه به همان اندازه مقوم صلاه نیست. تالی فاسد این نظریه این است که ماهیت صلاه باید دائماً در حال تبدل باشد. مظفر می گوید که ماهیت باید ممتاز از ماهیات دیگر باشد.

اشکال به اعمی ها: آیا تبدل ماهیت تشخیص ماهیت را مشکل می کند، چون کار ماهیت ذاتاً این است که تعریف از ماهیت دیگر ما را جدا کند مثل تفاوت صلاه و صوم؟

*ماهیت تعریف جامع و مانعی به ما می دهد. هدف از ماهیت تمییز ذهن ماست.

*در ماهیات بسیط مثل زوجیت، ملکیت باید حدود و صغور داشته باشد. فرق حریت و زوجیت را باید بدانیم که کدام مسبب است و سببش چه بوده است؟ باید بدانیم که کلمه نکاح بر عقد و یا بر زوجیت حمل می شود؟ زوجیت مسبب است و عقد نکاح سبب است.

*در عبادات شاید عنوان سبب و مسببی نداریم.

*در صورت تبدل ماهیت، چه در بسیط و چه در مرکب، مخل به مقصود می شود.

مظفر به این اشکال جواب می دهد: ما منعی برای تصور قدرجامع نداریم، کاری می کنیم که ماهیت از تبدل بازبماند.

در ماهیت مجعوله(اعتباریه) مرکبه دو راه پیش می آید: یکسری مرکباتی که اجزائشان محدود است از جهت قلت و کثرت مثل عدد ده.

یکسری از مرکبات را نیز داریم که اجزائشان فقط از جهت قلت محدود است نه از جهت کثرت مثل کلمه و کلام.

عرب می گوید که کلام باید مفید به معنا باشد، یک کلمه هم می تواند کلام باشد. با اینکه مصادیق کلام دائماً در حال تبدل و تبادل است دور پیش نمی آید.

بااینکه مصادیق کلمه دائماً در حال تبدیل است، دور پیش نمی آید. کلمه وضع شده برای عنوان کلی که ترکیبی از دو حرف به بالاست که این همان قدر جامع است. کلمه همان کلی معینی است که محصور است در اجزای معین که حروف الفبا است مثل یک مشت از یک خرمن گندم یا صد کیلو از صدتن کلی در معین که در مقابل کلی فی الذمه است گاهی هم عین خارجی مورد نظر است مثلاً ما نماز را با تمام اجزایش تصور می کنیم بعد صلاه را وضع می کنیم برای عنوان کلی که مرکب است از ایکس جز به بالا که این عنوان کلی در همه مراتب صلاه محفوظ است پس افراد عوض می شوند اما این قدر جامع و عنوان کلی باقی است. تصور این قدر جامع فقط توسط اعمی ها شدنی است نه توسط صحیحی ها.

 اسباب و مسببات:

بحث صحیح و اعم گاهی در معاملات(بالمعنی اخص، عقود و بالمعنی اعم شامل عقود و ایقاعات) و گاهی در عبادات مطرح می شود. اسباب نفس ایجاب و قبول در عقود است. مثلاً بعتُ، اشتریتُ در عقد بیع که سببش بعت و اشتریت است و مسببش ملکیت است. در ایقاعات فقط ایجاب اسباب می شود.

مسبب اثری است که از طریق اسباب به وجود می آید و یا بر اسباب مترتب می شود. مثلاً سبب عتق حریت است. مسبب طلاق، فراق است.

*در باب معاملات صحیح یعنی عقدی که موجب نقل و انتقال می شود و موثر در اثر است و یا موثر در مسبب است. معاملات باطل (غلط، فاسد) یعنی آنکه موثر در مسبب خود نیست. مثلاً اذن ولی در نکاح بالغه رشیده دخیل باشد یعنی جزئی از مسبب باشد این نکاح صورت می گیرد. حال در بالغه رشیده اذن ولی بحث دارد. تا قرن هشتم و نهم اذن ولی برای بالغه رشیده نبوده است.

*الفاظی که در معاملات مورد استفاده قرار می گیرد، دو احتمال برایش وجود دارد:

1) الفاظ معاملات برای اسباب وضع شده اند. موضوع له اسباب بوده

2) یک سری الفاظ معاملات برای مسببات وضع شده اند یعنی آن اثری که از راه اسباب حاصل می شود بیع وضع شده برای دلالت بر ملکیت آن .

*در شق اول بیع وضع شده برای گفتن بعت و قبلت. بنابر قول اول (الفاظ برای اسباب وضع شده) همان اشکال عبادات دوباره مطرح می شود چون اسباب معاملات هم دارای اجزاء و شرایط است مثل نماز، که اجزای آن عربیت و... است. مثلاً کسی شک کند که آیا در جهت قبله بخوانیم. اسباب چون از مرکبات اند یعنی ماهیت مرکبه دارند می شوند که به صحت و فساد متصف شوند. اشکال ندارد به صحت و فساد متصف کنیم چیزی که مرکب است. مظفر نظری ندارد اما مرحوم آخوند در کفایه قائل به صحیح است گویا مظفر در معاملات هم اعمی باشد. با اینکه نظر صحیحی در مورد آن ندارد. این در مورد نظر اول.

احتمال دوم: الفاظ برای اثرات معاملات وضع شده باشد، دیگر این نزاع وجود ندارد چون اثرات بسیط است و امور بسیط دیگر نمی توانند به صحت و فساد متصل شوند مثل ملکیت نحوه اضافه ای بین مالک و مملوک است. خاصیت امور بسیطه این است که یا هستند یا نیستند یا زوجیت می آید یا نمی آید نمی توانیم بگوئیم که یک کمی او شوهر من است، مسبب ها یا هستند یا نیستند یعنی اگر سبب ملکیت تام اجزاء باشد موجود می شود و اگرنه اصلاً موجود نمی شود.

*در بحث معاملات آیا ثمره نزاع دارد یا خیر؟

مقدمه: فرق اساسی بین عبادات(از مختراعات شارع و حقایق مستحدثه است که عقلای عالم بدون بیان شارع قدرت استنباطی به مهم آن نداشته اند و اصلاً نمی شناختند. قبل از شارع هم وجود داشته، شارع آمد تمام اجزاء و شرایط آن را جعل کرد.) و معاملات وجود دارد. معاملات از مخترعات عقلاء است. شارع هم دراینجا در صف عرف(در معنای خاص به کار می برد) می ایستد و فقط شارع ممکن است که جزء مسائل امضایی باشد. مثلاً عقد بیمه.

مثلاً شارع در امضایش چیزی را باطل می کند و مثلاً نکاح معامله ای نبوده که اسلام آن را به وجود آورد. پس در الفاظ عبادات این نزاع ثمره دارد برای اعمی ها و هنگام شک در جزئیت و یا شرطیت می توانستند به اصاله الاطلاق مراجعه و به آن استناد کنند و برای اعمی ها این مراجعه ممنوع است زیرا شرط اساسی رجوع به اصاله الاطلاق، صدق عنوان و اسم عبادت است و صحیحی ها در صدق عنوان شک دارند و آن را مشکوک می دانند و بر فاقد آن جزء و یا شرط چنین اسمی اطلاق نمی شود تا بشود به اصاله الاطلاق مراجعه شود اما در مورد معاملات چون از اختراعات شارع نیست و شارع هم مثل یکی از اهل عرف است، اگر بر مراد خود قرینه ای نصب کرده بود و آن مطلوب است و در صورت تجرد از قرائن حمل می شود بر معانی قابل فهم. برای عرف و در شک در شرطیت یا جزئیت چیزی در کلام شارع به اصاله الاطلاق رجوع می کنیم. مثلاً در باب عربیت به عرف مراجعه می کنیم، اگر عرف معتبر می دانست ما هم می دانیم، بدون عربیت هم ترتیب اثر می دهد، ما هم می دهیم چون با عربیت و بدون آن صدق اسم محرز است و اگر شارع می خواست با قیدی باید می آورد، پس در معاملات چه صحیحی و چه اعمی مثل همان عبادات است در اعمی. 

اگر شک کنیم همانطور که قیدی در نظر شارع معتبر است آیا در نظر عرف هم معتبر است یا خیر؟

حال فقط یک مورد می ماند: حال صحیحی ها حق مراجعه به اصاله الاطلاق را ندارند چون صدق الاسم محرز نیست و اعمی ها می توانند به اصاله الاطلاق تمسک کنند چون صدق الاسم مسلم است و شک در اعتبار قید زائد است.


برچسب‌ها: ماهیات, ماهیات جعلیه, ماهیات مرکبه, نماز بی طهارت, هدف ماهیات, اسباب, سبب, بحث صحیح و اعم در الفاظ معاملات
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1 - جلسه یازدهم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 20:26

جلسه یازدهم:

قاعده جب: الاسلام یجب ماعنه : دو کافر زن و مرد اگر قبل از اسلام آوردن ازدواج کرده اند، پس از اسلام آوردن ازدواجشان صحیح است.

کتاب: زینب پیام آور تاریخ کربلا از عطاءالله مهاجرانی

*دلالت لفظ بر معنا اگر از وضع واضع باشد تعیینی است.

*دلالت لفظ بر معنا اگر نقلش توسط ناقل معین باشد منقول تعیینی است.

*کثرت استعمال یکی از منشأ های انصراف ذهن است بر معانی. انصراف از کثرت استعمال گرفته می شود.

*اگر وضع لفظ توسط واضع باشد تعیینی و اگر بر اثر کثرت استعمال باشد تعینی نامیده می شود.

از مطلب موارد زیر مهم است:

وضع تعیینی و وضع تعینی، نقل تعیینی و تعینی، تفاوت انصراف و تبادر.

صحیح و اعم در جایی درگیر است که نگران اسقاط تکلیف باشیم.

*قاعده اشتغال حتمی استدعا می کند برائت یقینی را.

*طلاق اگر درست صورت نگیرد بینونت که حکم وضعی است را ایجاد نمی کند و اگر عقد بر شرعیات مستقر نباشد، مالکیت ایجاد نمی شود. پس برای همین در کتاب صفحه 79 معاملات را همراه عبادات آورده است.

*صحیح: معنی جامع همه شرایط و فاقد همه موانع را می دهد.(جامع اجزاء الشرایط و فاقد هرگونه مانع)

تمام تلاش ما این است که با این بحث بگوئیم موضوع له(معنی) واضع همان مأموربه (عمل تکلیف شده) شارع است.

امتثال نتیجه تطبیق مأموربه با مطلوب است. اجزاء که آمد اشتغال یقینی از گردنت می افتد. حال این اشتغال شامل جاهل و عالم، مکلف و غیرمکلف، قاصر و مقصر و... است.

اعم و صحیح بودن ربطی به حقیقت و مجاز ندارد.

*اعمی: روزی که لفظ صلاه واضع تعیین می کرده، وضع کرده برای صلاه. برای صلاه تام الاجزاء و شرایط و غیرتام اجزاء و شرایط.

*به شرط لا، لابه شرط، به شرط شیء.

صلاه نسبت به سطح مکان نمازگذار لابه شرط است. که محل سجده ی او فراهم باید باشد.

صلاه نسبت به قبله و لباس نمازگذار به شرط شی ء است.

نسبت به خوردن در نماز به شرط لا است.

*وقتی اعمی باشید مولا می گوید اعتق رقبه ، ما فقط نگران عتق هستیم. حال عتق مومنه، صحیحه، مسلمه، و... باشد کافی است که عتق صورت گیرد. احراز فرد را کردم. اعمی نگران صدق عنوان است. صدق عنوان که شد امتثال امر حاصل شد. صدق عنوان شک از این ناحیه می آید که قید زائدی در غرض مولا بود یا خیر. مثلاً اعتق رقبه اینکه چه بنده ای سیاه، سفید و... باشد.

*اما صحیحی تمام اجزاء و شرایط را باید بشناسد سپس بگوید امتثال امر حاصل شده است. اما روایاتی نیز داریم که شریعت ما سهل و آسان گیر است.


برچسب‌ها: صحیح, اعم, امتثال, وضع تعیینی, وضع تعینی, قاعده جب
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه دهم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 20:22

جلسه دهم:

نظر مرحوم مظفر در مورد ترادف و اشتراک در لفظ چیست؟

*اثیان: عینا عمل را به قصد عقاب می کنیم بعدا معلوم می شود که این مورد عقاب نداشته است. که عقاب نداشتن تجری در فقه نامیده می شود.

*تجری در ترک: یک میت مسلمان تجهیزش بر همه واجب کفایی است و شما انجام نمی دهید و ترک می کنید. در حد اثیان جرم نیست در حد تجری چه در ترک واجب چه در فعل حرام. جرم تجری در حد اثیان نیست.

*استعمال عبارت است از ایجاد معنا توسط لفظ ولی نه وجود حقیقی بلکه وجود جعلی و مجازی.

اراده شارع توسط الفاظ وجود پیدا می کند نه وجود حقیقی بلکه مجازی.

*وجودات اشیاء بر چهار قسم است:

خارجی: حقیقی است زیرا محتاج وضع نیست. مثل سیب.

ذهنی: حقیقی است زیرا محتاج وضع نیست.

لفظی و یا کتبی: اعتباری و مجازی هستند زیراکه به وضع محتاج است.

هر ملحوظ متکلمی دو جنبه دارد: استقلالی و ارتباطی. همیشه حروف ملحوظ ارتباطی شان برای ما مهم است. ملحوظ استقلالی معنا است و ملحوظ ارتباطی لفظ است.

آیا یک لفظ در یک زمان بیش از یک معنا را نشان می دهد؟

*شارع نمی تواند اراده بیش از یک معنا را در یک لفظ داشته باشد. درحالیکه یک لفظ یک بار معنای اصلی و یک بار معنای ارتباطی را در نظر بگیریم. لفظ در دو معنای اصلی نمی تواند به کار رود.

اگر دو معنای مجموعی را درنظر بگیریم آن هم یک معنا محسوب می شود.

*تثنیه یا جمع اگرچه مفید تعدد است اما این افاده از ناحیه وضع هیئت است نه وضع ماده. وضع هیئت تابع وضع ماده است. پس تثنیه و جمع افاده تعدد دارد از جانب وضع هیئت. وضع هیئت تابع وضع ماده است.

*هرچه از ماده اراده شود که مفرد است از هیئت هم همان اراده می شود. وضع هیئت فرع بر وضع مفرد است. تثنیه و جمع مثل مشتقات دیگر نحوی دارای وضع هستند، عواملی را به آنها می افزاییم که تثنیه و جمع می شوند.

*ماده وضع شده برای دلالت بر ماهیت و طبیعت نظر به فرد ندارد. هیئت وضع شده برای دلالت بر تعدد.(بحث در اطلاق و تقیید)

*دو نوع تکرار داریم:

تکرار فرد با لحاظ وحدت معنا و تکرار معنا با لحاظ وحدت فرد. تکرار فرد با تکرار معنا فرق می کند.


برچسب‌ها: اقسام وجودات اشیاء, انواع تکرار, نظر مظفر در مورد ترادف و اشتراک
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه نهم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:59

جلسه نهم:

*مستفاد از امارات و خبر واحد و اصول عملیه و چیزهایی که شارع معتبرر دانسته احکام ظاهری نام دارد و بحث آن با اصالت الظهور فرق می کند.

اصالت الظهور حجت است در باب الفاظ از باب حجیت ظنون خاصه. کاربرد آن در باب الفاظ است. اصالت الظهور بحثی است که در بحث الفاظ مطرح است می خواهد بگوید که ظواهر الفاظ حجت است، مثلاً فردی بگوید رایت الاسدٍ . ما باید آن را بر مبنای حقیقی حمل کنیم و این بر مبنای اصالت الظهور است. شارع به عنوان رئیس عقلاء وقتی اخباری را می کردند بر مبنای اصالت الظهور قرار می گیرد.

مجزی = یوجب الاجزاء

*همه اصول پیشوند اصالت الظهور است چون همه اینها پیشوندی به نام ظهور می گیرند. به خاطراینکه لفظ با احتمال تخصیص و... غیرقابل توجه است چراکه اگر ما به احتمال توجه کنیم هیچ وقت به قطع نمی رسیم. اصالت الظهور وقتی جاری می شود که نص نباشد.

*در واقع اصالت الحقیقه جانش همان اصالت الظهور است.

*مظفر معتقد است که اجرای اصالت الحقیقه کلام ظهور در معنای حقیقی یا عموم یا اطلاق دارد. مجاز خلاف ظهور است و مقید تلقی کردن خلاف ظاهر است.

سوال: آیا تبانی عقلاء برای ما کافی است؟

جواب: خیر.


برچسب‌ها: اصاله الحقیقه, احکام ظاهری, اصاله الظهور
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه هشتم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:54

جلسه هشتم:

هر وجه الارض تراب نیست. اما همه تراب ها وجه الارض هستند. (عموم و خصوص مطلق بین تراب خالص و وجه الارض وجود دارد.)

اصل عملی هدیه شارع است برای مکلف جهت رفع حیرت او در مقام عمل. خطابش ایها الشاک است. یعنی اصول عملیه در بستر شک متولد می شود. نگران نفس الامر (واقع) هم نیست. (همه حیات اصول عملیه به عند فقدان دلیل مربوط است.) اصول عملیه از حجیت ساقط است وقتی که دلیل پیدا می شود.

*استسحاب اگر دلیل باشد، فرش الدلیل است و اگر اصل عملیه باشد، ارش الدلیل است.

حکم تکلیفی مستقیماً به تکلیف مکلف سر و کار دارد. برعکس حکم وضعی است. مثل شرطیت، سببیت، مانعیت، علیت، زوجیت(محصول نکاح است.)، ملکیت، رقیت، حریت.

اصول لفظیه: اصل لفظی است. حکم تکلیفی یا وضعیه نیست.

نحوه حل شک ما از ناحیه وضع به چه صورت است؟

نحوه از بین رفتن شک ما در اراده متکلم به چه شکل است؟

جواب: اصول لفظیه.

*استعمال نمی تواند نشانگر حقیقت باشد زیرا ممکن است آنچنان در معنای مجازی مطرح نشده باشد که حال معنای حقیقی پیدا کرده باشد. یعنی ما هیچ وقت به استعمال مستعمل در یک لفظ نمی توانیم به حقیقت استناد کنیم.

فرق اطلاق و عموم:

چون عموم از لفظ است مقدم است بر مطلق. اطلاق نظر به ماهیت لفظ دارد و عموم نظر به افراد دارد. یعنی منهای خصوصیت هایی که ممکن است در لفظ لحاظ شود.

ما اطلاق را از عدم تقیید می فهمیم اما عموم نظر به افراد دارد. عام را از خود لفظ می گیریم ظهورش قوی است. توسعه و شمول عام مستند به وضع و استقرایی است ولی شمول مطلق بدلی است یعنی وقتی می گوید اکرم العلماء شامل تمام علما می شود. اما وقتی مولا می گوید: اعتق رقبه یک برده آزاد کنی، تمام می شود.

الفاظ عموم (کل، اَیُّ به جمع محلای به ال، مفرد نکره در سیاق نفی مثل لاضرر و لاضرار فی الاسلام، بعضی گفته اند جمع نکره هم افاده عموم دارد.) با الفاظ اطلاق (اسم جنس، نکره با تنوین وحدت، علم جنس مثل اسامه، نکره در سیاق الشباب مثل جاءَ اَحَدٌ، مفرد به محلای به (ال) ) فرق می کند.

*یکی از هنرهای فقها، تشخیص عموم از مطلق است.

*عموم عام تنجیزی(غیرمشروط) است ولی عموم در اطلاق تقییدی است. شمول اطلاق تقییدی است به مقدمات حکمت. اگر همه یعنی مقدمات حکمت نباشد ما اجازه تقییدگیری نداریم.

*خاص ظهور عام را از بین می برد اما قید ظهور مطلق را از بین نمی برد. به دلیل اینکه عام نظر دارد به افراد اما اطلاق نظر به ماهیت دارد. ظهور عموم به لفظ است. هرچیزی تکیه به لفظ کند ظهورش قوی تر و اظهرتر است.

 نص: دلالت لفظ بر معنا به گونه ای باشد که احتمال خلاف نرود. (مستفاد از محکمات و خبرواحد)

احکام ظاهری: (مستفاد از مشتبهات و خبر متواتر)

*در مطلق عمدتاً شمول بدلی است. اتیان محقق است ولو فی الذمه فرد واحد(امر ساقط و غرض مولا ثابت) و در عام شمول استقرایی است.

اجزاء : عبارت است از سقوط تکلیف از عهده مکلف که با برائت در اینصورت برابر می شود.

امتثال: آوردن مأتی است به مطابق مأموربه. (اتیان عمل (مأتی به) درست مطابق با مأموربه (نظر شارع) باشد. امتثال موجب اجزاء می شود.

مأموربه: نظر شارع

مأتی به: عمل مکلف

*مأموربه در عالم واقع است و در کتاب مکنون آمده است.

طریق عقلی: اشتغال حتمی استدعا می کند برائت حتمی را.

*وقتی می گوئیم تکلیف مجزی است یعنی یوجب الاجزاء است. هر تکلیفی مجزی است.

*در عام اتیان یک فرد کافی نیست. در عام استقرایی است، حکم متعدد است به تعداد افراد ما حکم داریم و هر فردی یک اثیان دارد و یک طاعت. در عموم به تعداد افراد اطاعت و اثیان داریم به طور مستقل.

*هرگاه لفظ مشترک لفظی بدون قرینه استفاده شود لفظ مجمل می ماند.

*هرگاه از لفظی معنای قطعی برداشته شود و احتمال خلافی وجود نداشته باشد نص است.

*هرگاه دلالت لفظ بر معنا به نحوی باشد که احتمال خلاف هم وجود داشته باشد ظاهر است.

*انصراف موجب ظهور است و ظهور هم حجت است.

*مستفاد از نصوص(قرآن) و خبر متواتر و اجماعات محصل قطعی حکم واقعی را بوجود می آورد.

*مستفاد از خبر واحد، امارات و اصول عملیه احکام ظاهری را بوجود می آورد.

*گاهی دو ظاهر داریم با هم، گاهی یکی اظهر و دیگری ظاهر، گاهی یک دلیل ما نص است و دیگری حکم ظاهری.

*در باب تعارض ادله از حیث نص یا ظاهر بودن دو دلیل چهار حالت می تواند داشته باشد:

مثلا خاص ظهورش از عام قوی تر است چون خاص اراده بعدی متکلم است.


برچسب‌ها: اصول لفظی, مطلق و عام, احکام ظاهری, انصراف
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه هفتم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:51

جلسه هفتم:

*وقتی می گوئیم الانسان حیوان الناطق. چیزی از تعریف انسان باقی نمی ماند. حمل به بعضی از ذات یا خارج از ذات شایع صناعی است. حال می خواهیم لفظی را معنی کنیم باید ببینیم حملمان درست جواب می دهد یا خیر؟ اگر حملمان صحیح بود و سلبمان صحیح نبود، این نشانه حقیقت است. (وجه الارض هرآنچه که زمین با آن پوشانده شده است.) پس صحت حمل در کنار عدم صحت سلب قرار می گیرد. نشانه مجاز اگر صحت سلب است، نشانه دیگرش عدم صحت حمل است.

یک بار صعید بوجه الارض را بررسی می کنیم، اگر در کتاب لغت دیدیم حمل صحیح است، این حقیقت است. در وجه الارض دو طرز تعبیر و نظر داده شده است.

حجیت قول لغوی از باب ظنون خاص است. شارع یک امر عقلایی را که همه انجام می دهند، زیرپا نمی گذارد، پس قول من باب ظنون خاص از جمله ظنونی است که تأیید و امضای شارع دارد که امضای شارع دو نوع است:

1)حمل

2) عدم منع: گاهی می تواند امضاء باشد و نشانه رضایت شارع باشد.

*وجه الارض و تراب خالص رابطه ی عام و خاص دارند. رابطه عموم و خصوص من وجه دارند. (هر وجه الارضی تراب خالص نیست.)

*اگر گفتیم صعید تراب خالص و وجه الارض نیست، سلبش صحت ندارد.

مظفر اطراد را به عنوان نشانه حقیقت قبول ندارد، زیرا می گوید که شیوع در مجاز نیز صورت می گیرد.

*وقتی حمل چیزی بر چیزی، معنایی بر لفظ صحیح باشد، نشانه حقیقت است و دیگر سلبش صحیح نیست.

*در هر حملی باید میان موضوع و محمول یک جهت اتحادی باشد و یک جهت اختلافی(تغایری) اگر این ها نباشد مثلا حمل مباین بر مباین بدون جهت اتحاد، این غلط است. جهت تغایری باید دوچیز باشد ولو تغایر اعتباری باشد. مثل تغایر تفضیل و اجمال. اگر این تغایر نباشد در حمل شی ء بر نفس، مثل اینکه بگوئیم گربه سگ است که این غلط است. همیشه در حمل باید یک جهت اتحادی و تغایری وجود داشته باشد.

*در حمل شی ء بر نفس، موضوع و محمول هردو یکی هستند حتی مفهوما و مصداقا. اگر هیچ گونه وحدتی هم بین موضوع و محمول نباشد این حمل مباین بر مباین می شود که غلط است.

*انسان حیوان ناطق نیست. عدم صحت سلب هم نشانه حقیقت است.

*الانسان شیپور، صحت حمل ندارد. استعمال شیپور برای انسان به نحو مجاز است. انسان خوک نیست که صحت سلب نشانه مجاز است.

*صعید وجه الارض است: صحت حمل اگر در کتاب لغت را دیدیم که صحت حمل درست است. حالا اگر زیرش بنویسیم:

الصعید وجه الارض نیست که عدم صحت سلب است که هر دوی اینها حقیقت هستند.

*صعید وجه الارض نیست: صحت سلب و صعید وجه الارض است: عدم صحت حمل که اگر اینطور باشد، این دو جمله مجاز هستند.

*حال یکی از افراد وجه الارض را محمول می کنیم، می نویسیم صعید تراب خالص است. که در اینجا تراب خالص یکی از افراد صعید است. که اگر صحت حمل درست باشد(صحیح)، حقیقت است. صعید تراب خالص نیست.(غلط) که این مورد عدم صحت سلب است و نیز نشانه حقیقت است.

*الصعید الجسٌ . اگر در کتاب لغت تأیید شد، حقیقت است و اگر تایید نشد مجاز است.

*الجسٌ لا بالصعیدٌ . می فهیم صعید برای عموم ارض است.

*صحت سلب و عدم صحت حمل نشانه مجاز است. صحت حمل و عدم صحت سلب نشانه حقیقت است.

*اطراد عبارت است از استعمال لفظ در یک موردی از لحاظ یک معنایی به گونه ای که صحیح باشد استعمالش در این مورد و موارد دیگر از لحاظ خاصی که در آن لفظ قبلی وجود داشته، مثلا استعمال عالم برای زید به اعتبار آگاهی هایی که دارد. استعمال عالم برای زید اگر برای امر و زید هم درست باشد، این معنی اطراد است که می تواند نشانه حقیقت باشد، اما مظفر قبول ندارد.

*استعمال اسد برای رجل شجاع مجازصحیح است،  همینکه استعمال اسد اختصاص به یک رجل خاص ندارد تا قیامت هر مرد شجاعی که پیدا شود، اسد است. پس در مورد مجاز اگر این اختصاص مختص نشود، ما نمی توانیم بگوئیم که حقیقت دارد.

جزوه دکتری:

تبادر از نشانه های حقیقت است و معنی ساده آن معنایی است که زودتر از معنای دیگر به ذهن انسان انسباقی پیدا می کند. تبادر از حقیقت و حاق کلمه گرفته می شود اما انصراف موجب ظهور و ظهور حجت است. (ظواهر الفاظ از باب ظنون خاصه حجت است.) انصراف یکی از مقدمات حکمت است. اصولی ها گفته اند شما زمانی می توانید اطلاق گیری از لفظ مطلق کنید که ذهن شما منصرف به برخی از مصادیق لفظ نشود چون منصرف شود دیگر جای اطلاق گیری از لفظ باقی نمی ماند، یعنی ذهن منصرف می شود به همان مصداق. زمانی از آب معنای مطلق می گیری که ذهن متوجه برخی از مصادیق آن منصرف شود.

مصداق(منصَرَف) این استعمال موجب انصراف ذهن از مطلق می شود. انصراف از اطلاق بی قید بودن کلمه یک معنایی سبقت به ذهن می گیرد در جایی که معنای واقعی آن نباشد. مثلا اگر قرینه ای نباشد ما از کلمه حیوان ذهنمان به چهارپا منصرف می شود. ناطق در اینجا نیست. از بی قرینه ای و بی قیدی کلمه ذهنمان منصرف می شود به معنی ای که این انصراف است، سه منشأ دارد:

1) کثرت وجود: (غلبه) مثلا بیشتر انسان ها یک سر، دو دست، دوپا دارند. انصراف بدوی است و با تأمل از بین می رود و نیازی به دلیل نیست.

2) کثرت استعمال: حیوان بیشتر در غیر انسان به کار می رود و این انصراف معتبر است.

3) اکملیت: مثلا مولا گفت آب، ذهن ما منصرف می شود به اکمل مصداق ها، آب گوارای ... فعل اکمل افراد طلب است.(نکن، انجام نده) این مورد معتبر نیست.

مظفر می گوید: انصراف اگر در خود لفظ حاصل شود، مجالی برای تمسک به اطلاق وجود ندارد زیرا انصراف ذهن بوده است به ظهور لفظ در مقید. اما اگر منشأ انصراف از اسباب دیگری باشد، مثل سه مورد بالا، در حکم قید نیست. تشخیص این موارد بسیار مشکل است.

انصراف را نیاز داریم به اطلاق گیری، این مورد در حوزه دلیل است. کثرت استعمال قرینه ای می شود که اطلاق از بین می رود.

منشأ انصراف از خود لفظ باشد، این قید می شود.

نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه ششم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:48

جلسه ششم:

مساجد ایران زیبا  مساجدُ ایرانَ الجمیلِ

دانشجوی دانشکده ی بزرگ  طالبُ العلمیهِ الکبیرهِ

مساجد زیبای ایران  مساجدُ ایرانَ الجمیلهُ

دانشجوی بزرگ دانشکده  طالبُ الکلیهِ الکبیرهُ

از دانشجوی بزرگ دانشکده پرسیدم  سئلتُ من طالبِ الکلیهِ الکبیرهِ

اتاق تمییز خانه را دیدم  رَأَیتُ غرفهَ البیتِ النظیفهَ

*بین صفت و موصوف می تواند فاصله باشد. اما بین مضاف و مضاف الیه نمی توان فاصله اتداخت. مضاف نه تنوین می تواند بگیرد و نه ال.

*صفت و موصوف هر دو اسم هستند و می تواند به آن کلمات اضافه کرد. مبتدا و خبر می تواند هر دو اسم باشند، می توانند اسم و فعل و... باشند.

صفت و موصوف مثل = احمدُ الشاعرُ.

مبتدا و خبر مثل= احمدٌ شاعرٌ .

مضاف و مضاف الیه مثل= بیتُ علیٍ.

*تبادر برگرفته از لفظ است ولی انصراف یکی از مقدمات حکمت است. با انصراف می توانیم اطلاق گیری کنیم ولی تبادر دیگر مشروط نیست. مقدمات حکمت خودش می تواند مستقیما بر لفظ دلالت کند. منشأ انصراف و تبادر با هم متفاوت هستند، با تبادر حقیقت را ثابت می کنیم که این معنا برای لفظ توسط واضع وضع شده است.

*امارات (جزئی از علم تنزیلی است.) آن چیزهایی است که به عنوان دلیل برای ما مطرح کرده اند. هرگاه اماره از حکم پرده بردارد، دلیل است. هرگاه از موضوع پرده بردارد بینه است(اماره به معنای اخص). اماره می تواند دلیل هم باشد. تبادر نوعی اماره است.

*قضایای منطقی(موضوع و محمول) یا موجبه است یا سالبه.

موجبه = حسن شاعر است. حمل می کنیم شاعر بودن را برای حسن.

سالبه = علی پزشگ نیست.

حال لفظی را شنیده ایم برای معنا، حال می خواهیم بگوئیم که آیا این لفظ را برای آن معنا حمل کنیم درست است یا خیر؟

مثلا می گوئیم که سیب یک میوه زردرنگ و دراز شکل است. در اینجا اگر سلبش صحیح باشد، این معنا مال او نیست. اگر حملش صحیح باشد، این معنا مال لفظ است.

نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه پنجم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:47

جلسه پنجم:

*واضع انواع نسبت های ابتدائیه را در بیرون می بیند، حال می خواهد برای آن لفظی را درست کند که مانند آینه تمام نسبت های ابتدائیه در آن لحاظ شود. آنچه در بیرون می بینیم، موضوع له است. حال لفظی را که تعیین می کند، موضوع است. واضع با حمل شایع صناعی این کار را انجام می دهد.

در حمل شایع صناعی اتحاد در مصداق وجود دارد، یعنی موضوع یکی از افراد مجهول است مثل الانسان الحیوان که جزء ذات باشد یا گاهی اوقات می تواند خارج از ذات باشد مثل کاتب. در حمل شایع صناعی عنوان حرفی یا عنوان ربطی وجود دارد. عنوان حرفی عنوان اسمی نیز لحاظ می شود که این عنوان کلی تر است از نسبت ابتدائیه که خود ابتداء یک طرف نسبت است. واضع یک نسبت ابتدائیت را در نظر می گیرد و برایش یک معنای ابتدائی درنظر می گیرد اما از لحاظ آله الغیره نه از لحاظ مستقل بودن.

*نظر واضع در مورد لفظ خیلی مهم است.

در حمل اولی ذاتی مفهوم نسبت ابتدائیت احتیاج به طرفین نسبت ندارد. مثلا ابتداء السفر کان من النجف . (نسبت ابتدائیت به طور مستقل قابل تصور است.) ولی در حمل شایع صناعی تصور ابتدا احتیاج به دو طرف دارد.(حالت رابطی) از ابتدا استفاده می کنیم انتها را نیز می آوریم.

مثال برای حمل اولی ذاتی = ابتداء الکلام من الکتاب.

*انصراف یکی از مقدمات حکمت برای اطلاق گیری است. تبادر برخاسته از لفظ است، هرچه به لفظ تکیه کند قوی تر است.

*عموم عام منجز است ولی اطلاق مطلق معلق است که مشروط به تمام مقدمات حکمت است. در انصراف منشأ وجود دارد. منشأ انصراف می تواند زیادت وجود و... باشد.

*استعمال لفظ در غیر ماوضع له مجاز است که اگر تناسب داشته باشند مجاز است و اگر مناسبت نداشته باشند که غلط است.

*دلالت ها یا طبعی است یا عقلی و یا وضعی. هر کدام از اینان یا لفظی است یا غیرلفظی.

دلالت وضعی دلالتی است که قرارداد است مثل قوانین راهنمایی و رانندگی. واضع آن را تعیین می کند. یا در صورت استعمال عرف(دلالت وضعی غیرلفظی) الفاظی که ما به کار می بریم دلالت وضعی لفظی است مثل برو، نرو، قف یا صدای آژیر.

دلالت طبعی بر مقتضای طبع است مثلا انسان خجالت می کشد، قرمز می شود. نبض وقتی تند می زند دلالت بر تب دارد. زردی صورت در صورت ترسیدن(طبعی غیرلفظی). دلالت طبعی لفظی مثل سرفه است.

دلالت عقلیاحتیاج به فکر کردن دارد مثل اینکه از تغییر عالم پی به حدوث بودن آن ببریم. العالم المتغیر، کل المتغیر الحادث، بل العالم الحادث. از معلول پی به علت ببریم. دلالت عقلی غیرلفظی مثل اینکه سایه پشت پرده یا دیوار پی به شخص ببریم. دلالت عقلی لفظی مثل اینکه صدای گوینده را بدون دیدن او در پشت دیوار بشنویم.

*آنچه در اصول کاربرد دارد، دلالت وضعی لفظی است. به سه قسم تقسیم می شود:

 دلالت مطابقه: دلالت لفظ بر تمام معنی موضوع له مثل الانسان الحیوان الناطق.

دلالت تضمن: دلالت به جزء معنای موضوع له می باشد. مثل: مردم خیلی بی نظمند.

دلالت التزام: از لفظ لازم است معنای موضوع له را اراده کنیم. مثلا اینکه بگوید مردم و منظورش زاهد بودن آنان باشد.

نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه چهارم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:46

جلسه چهارم:

علت تقدم عام بر مطلق چیست؟

فرق حروف و اسامی در چیست؟

ج- زمان در حروف موثر نیست. حروف دربردارنده معنای مستقلی نیستند.

معنای جوهر: فی نفسه و غیر متقوم بالغیر(لنفسه).

جوهر: فی النفسه لنفسه بالنفسه یعنی فقط خداوند را شامل می شود.

جوهر: فی النفسه لنفسه بالغیر

عرض: فی النفسه لغیره بالغیر

نسبت ها و روابط: فی الغیر لغیر بالغیر

*کلی طبیعی در ضمن هر فردی بوجود می آید.

حمل اول ذاتی: موضوع و محمول مفهوما با هم اتحاد دارند ولی تغایرشان اعتباری است. مثل الانسان حیوان الناطق. اینان مفهومشان یکی است، تغایرشان در لفظ است، یکی موضوع و دیگری محمول است. یکی از آنها به اجمال(انسان) و دیگری به تفضیل(حیوان الناطق) است.

حمل اول ذاتی حمل به ذاتیات است. حیوان و ناطق هر دو از ذاتیات هستند.

حمل شایع صناعی: موضوع به همه ذاتیات نیست ممکن است به بعضی از ذاتیات و بعضی عرضیات باشد. موضوع و محمول مفهوما متغایرند ولی مصداقا متحداند. مثل: زیدٌ العالمٌ.

در حمل اولی ذاتیه النسبه الابتدائیه واقعا معنای نسبتی آن را درنظر می گیریم. اما در حمل شایع صناعی وقتی می گوییم النسبه الابتدائیه برایش یک عنوان مستقل اسمی درنظر می گیریم و به عبارتی النسبه الابتدائیه خودش یک نسبت و طرف حساب می شود.

جزوه درس استاد:

*گاه کلمه ابتداء را درنظر می گیریم می خواهیم برای کلمه ابتداء موضوع له را تصور کنیم و ابتدا را به آن نسبت بدهیم. اگر به حمل شایع صناعی کنیم در این حمل، دیگر ابتداء حالت واسط ندارد، اما در حمل اولی ذاتی حتما ابتداء آن حالت واسط را پیدا می کند. اگر عنوان و مفهوم کلی، خودش نسبت نباشد و مستقل باشد، خودش هم می شود مشیر(اشاره شونده) یعنی من را وضع کرده اند گفته اند برای آن کلمه ابتداء ولی در حمل اولی ذاتی حتما باید حالت ابتداء بین دو چیز باشد.

وضع در حروف به چه شکل است؟

وضع عام و موضوع له آن عنوان خاص است که می تواند همه مفاهیم در آن جای داده شده است.

*استعمال لفظ در غیر معنای موضوع له را مجاز می گویند.  


برچسب‌ها: جوهر, حمل اولی ذاتی, حمل شایع صناعی, مجاز, فرق اسامی و حروف
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه سوم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:45

جلسه سوم:

دلالت الفاظ بر معنایشان ذاتی نیست چون تعلیم و تعلم در آن هست و اینکه باید همه ی زبان ها با هم واحد می شد.

در وضع لغت سه مورد پیش می آید:

وضع لغت گاه به لحاظ واضع تقسیم می شود که این منشاء وضع است

یا وضع لغت به لحاظ موضوع بررسی می شود که این را لفظ گویند

یا وضع لغت به لحاظ موضوع له است که معنی است.

مثلا خود سیب موضوع له است و لفظش موضوع است.(لفظ: موضوع ، معنی: موضوع له ، منشاء وضع: واضع)

*واضع حتما نمی تواند شخص واحد باشد، می تواند گروهی از مردم نیز باشند.

*وضع تعیّنی وضعی است که منشأش کثرت استعمال است، وضع واضع نیست. واضع خاصی در وضع تعینی وجود ندارد.

*استعمال لفظ در غیر معنای اختصاص یافته توسط شارع را مجاز می گویند. استعمال لفظ در معنای اختصاصی لفظ را حقیقت می گویند.

*تصور بالنفسه(کلی) یا تصور تفضیلی : واضع تمام خصوصیات  معنا را در حین وضع درنظر می گیرد، اما در تصور بوجهه یا تصور اجمالی یک خصوصیت معنا هم کافی است که شارع درنظر بگیرد. یک عنوان کلی را تصور کند که همه خصوصیات هم در آن لحاظ نشده است. این عنوان عام آینه ای می شود که نقش واضع وقتی بخواهد لفظی را وضع کند آن موضوع له را درنظر می گیرد و بر اساس آن لفظ را وضع می کند که موضوع نامیده می شود.

*هرچه در لفظ خصوصیات و ویژگی های بیشتری بیاوری معنای لفظ گسترده می شود.

نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1- جلسه دوم یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:44

جلسه دوم:

*زمانی در ذات خداوند تفکر می کنیم بدون اینکه هر حیثیتی را بررسی کنیم. زمانی در کاری تحقیق می کنیم از جهت حیثیت مثلا یکی از اعمال را بیرون بررسی می کنیم.

حکم شارع زمانی که به ما می رسد از چهار مرحله عبور می کند:

1)اقتضا: بررسی می کند که این حکم می تواند رنگ وجود بخورد یا نه در حال عدم بماند.

2) انشاء: مرحله ای که کن به آن تعلق می گیرد و رنگ وجودی به خود می گیرد.

3) ابلاغ: توسط رسول برگزیده خود ابلاغ می کند.

4) تنجز: اگر به ما رسید انجام می دهیم و اگر نرسید انجام نمی دهیم. طبق قاعده قبح عقاب بلابیان و قاعده عقل. در این مرحله علم و عمل می آیند.

وقتی ما احکام را بررسی می کنیم باید ببینیم که مربوط به کدام مرحله هستند.

در مرحله تنجز استحقاق ثواب و عقاب وارد می شود.

*دلیل اجتهادی: مجتهد تلاش می کند تا حکم واقعی را پیدا کند.

*دلیل فقاهتی: حکم واقعی عندشارع است.

*مقتضی، شرط و عدم مانع در فلسفه از اجزای علت تلقی می شود. همه با هم تشکیل علت می دهد مثلا آتش(مقتضی) علت سوزاندن کاغذ.

عدم مانع: رطوبتی در کار نباشد.

مانع: آتش وجود نداشته باشد.

شرط: قرب(آتش با کاغذ)

*اقتضاء: بررسی کردن ضروریات است.

نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |

اصول 1 یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 19:42

کتاب برای درس ارائه شده: اصول مظفر

کتب مرتبط با درس:

مبادی اصول از فیض – تحریر اصول از حیدری – اصطلاحات اصول از عیسی بلاغی – اصطلاحات اصول از علی مشکینی

جلسه اول:

*موضوع متعلق به حکم است. مثلا : شراب حرام است. شراب موضوع است. حکم، حرام بودن و حرمت است و همچنین حکم تکلیف است.

احکام خمسه تکلیفیه: حرمت – حلیت – اباحه – وجوب – استحباب که هرگاه حکم بر ما مشتبه باشد به کار می روند.

احکام تکلیفیه: مستقیما به عمل مکلف مربوط است.

احکام وضعیه: مستقیما به عمل مکلف مربوط نیست. حریت و علیت و ... مثل اینکه : زن و شوهر وقتی با هم ازدواج کردند نتیجه آن حلیت است که حکم وضعی است.

*اصول برای استنباط حکم و حتی برای تولید حکم است. اصول بحث می کند راجع به قواعدی که نتیجه این قواعد در مسیر استنباط حکم شرعی به ما کمک می کند.

حکم عقلی مثل اینکه : رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی واجب شرعی است.

کبری قیاس استباط از اصول می آید.    صغری از فقه یا موضوعات خارجی می آید.

صغری و کبری به ما نتیجه می دهد که حکم شرعی است.

*امرهایی که وجوب را نمی توان از آنها درآورد ولی ما را به واجب رهنمون می سازد، امر ارشادی نامیده می شود.

*امرهایی که وجوب را می توان از آنها درآورد امر مولوی نامیده می شود.

*ظهور امر و حجیت قرآن باید در علم اصول بررسی شود.


برچسب‌ها: احکام تکلیفیه, احکام وضعیه, امر ارشادی, امر مولوی, حکم عقلی, کبری قیاس استنباط
نوشته شده توسط فاطمه طهماسبی  | لینک ثابت |